فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
331
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
آنها هيچگاه بند نيايد . الحَشَد - ج حُشُود : گروه يا جمعيت . الحَشِد - ج حُشُد : آنكه از بذل جان و مال و يارى به ديگران دريغ نكند . حَشَرَ - - حَشْراً الناسَ : مردم را جمع آورى كرد ، - الجَمْعَ : آن گروه را از جائى به جاى ديگر منتقل كرد ، - هُ عن بلاده : او را از كشورش اخراج كرد ، - العودَ : چوب را تراشيد و نازك كرد . الحَشْر - مص ، - مِن الأَسِنَّةِ : نيزههاى باريك ، - من الآذان : گوش باريك و زيبا . اين واژه در مفرد و مثنى و جمع يكسان به كار مىرود زيرا مصدر است ؛ « أذُنُ حَشْرٌ و أُذُنَانِ حَشْرٌ و آذانٌ حَشْرٌ » ؛ « يومٌ الحَشْر » : روز رستاخيز يا قيامت و معاد . اين واژه در زبان متداول به معناى سختگيرى و مزاحمت مىباشد . الحَشَرة - ج حَشَرَات ( ح ) : تيرهاى از حشرات مفصلى است كه داراى سه مقطع جسمى ( سر و سينه و شكم ) مىباشند و معمولا داراى شش پا و دو بال يا چهار بال مىباشند ؛ « قاتِلُ الحَشَرات » : مادهى حشرهكش از قبيل نفتالين و ( د . د . ت ) و امْشى و مانند آنها ، - ج حَشَر : پوستى كه به دانه چسبيده باشد . حَشْرَجَ - حَشْرَجَةً [ حشرج ] : بهنگام مرگ نفسش گرفت و خرخر كرد . الحِشْرِي - مرد فضول كه در كارى كه به وى ارتباط ندارد دخالت كند . اين واژه در زبان متداول رايج است . حَشَفَ - - حَشْفاً الضرْعُ : شير در پستان خشك يا كم شد . حَشَّفَ - تَحْشِيفاً عينَهُ : پلك چشم خود را بست و از زير مژه نگاه كرد . الحَشَف - خُرماى نارَس يا خشك و فاسد ، پستان خشك و ترنجيده . الحَشَفَة - ج حِشَاف : ريشههاى گياه كه پس از در و در زمين بازماند ، خمير خشك ، جزيرهى كوچكى در دريا كه آب بدان نرسد . حَشَكَ - - حَشْكاً و حُشُوكاً الضرْعُ : پستان پر از شير شد ، - تِ الناقَةُ لبنَها : شير در پستان ماده شتر جمع شد ، - الناقةَ : ماده شتر را ندوشيد تا شير در پستانش گرد آيد ، - تِ السحابَةُ : ابر پر آب شد ، - الوادي : درّه پُر از آب روان شد ، - تِ النخْلةُ : خرماى نخل بسيار شد ، - القومُ : آن قوم گِرد هم آمدند ، - تِ الريحُ : باد در جهات مختلف وزيد . حَشِكَ - - حَشَكاً اللبنُ في الضرْع : شير در پستان با سرعت جمع شد ، - تِ الدابَّةُ : ستور علوفه و جو خورد . الحَشْكَة - يك بار باريدن تند . الحَشَكَة - گروه و جماعت ؛ « جاؤوا بِحَشَكَتِهِم » : همهء گروه آمدند . حَشَمَ - - حَشْماً هُ : او را شرمنده كرد ، او را با سخن زشت آزرد ، او را خشمگين ساخت ، - الشيءَ : آن چيز را خواست . حَشِمَ - - حَشَماً : خشمگين شد ، - هُ : او را خشمگين كرد ، - حُشُوماً : آن مرد پس از لاغرى فربه شد ، خسته شد ، - مِنه : از او گرفته شد . حَشَّمَ - تَحْشِيماً هُ : او را شرمنده ساخت ، آزرد ، خشمگين كرد . الحَشَم - مص ، خويشاوندى ، عيال ؛ « حَشَمُ الرجُلِ » : خانواده و دار و دستهى مَرد كه از وى حمايت كنند يا او از آنها حمايت كند . الحُشْمَة - زن ، خويشاوندى ، زينهار و عهد . الحِشْمَة - خشم ، آزرم ، ادب و بزرگى ، تندى و گرفتگى . الحَشْوُ - [ حشو ] : مردمان فرومايه و خُرد ، - ج المَحَاشِي ( بر خلاف قياس ) آنچه كه درون چيزى را با آن پُر كنند ، ادويهى خوشمزه كه درون برّهى بريانى را با آن پر كنند ، سخنى كه مورد اعتماد نباشد . الحُشْوَة - [ حشو ] : هر چيزى كه بد يا پست باشد ؛ « هو من حُشْوَة بني فلان » : او از افراد پست فلان قبيله است ، - من البَطْنِ : رودههاى شكم . الحِشْوَة - [ حشو ] : مترادف ( الحُشوة ) است . الحَشُوك - من النُّوق : ماده شترى كه شير در پستانش جمع شده باشد . الحَشَوِيّ - [ حشو ] : آنكه در گفتار خود سخنان پوچ آورد . حَشِىَ - - حَشًى [ حشي ] الرجُلُ : آن مرد به بيمارى تنگى نفس دچار شد ، - السّقاءُ : درون مشك از شير پوستهاى پديد آمد و به آن چسبيد . الحَشِي - [ حشي ] : آنكه به بيمارى تنگى نفس دچار است . الحَشْيَاء - [ حشي ] : مؤنث ( الحَشْيان ) است . الحَشْيَان - [ حشي ] : آنكه به بيمارى نفس تنگى دچار است . الحَشِيَّة - [ حشي ] : مؤنث ( الحَشِي ) است . الحَشِيَّة - ج حَشَايَا [ حشو ] : تشك ضخيم ، بالشچهى كوچكى كه زن بر عضوى از بدن خود بندد تا كلان نمايد . الحَشِيش - [ حشّ ] : گياه خشك يا علوفهى دام . الحَشِيشة - ج حَشَائِش [ حشّ ] : واحد ( الحَشِيش ) است ؛ « الحَشِيشة أو قِنَّب الهند » ( ن ) : گياهى است كه بطور سالانه كشت مىشود و از آن مادهى مخدر بدست مىآيد ؛ « حَشِيشَةُ الملاك » ( ن ) : گياهى است از رستهى ( الحَيْمِيَّات ) كه در ساختن الكل به كار مىرود ؛ - « حَشيشةُ الدّينار » ( ن ) : گياهى است از رستهى ( القُرّاصِيَّات ) كه شكوفههاى آن در ساختن آب جو به كار گرفته مىشود ؛ « حَشِيشَةُ الزجاج » ( ن ) : گياهى است از رستهى ( القُرّاصيّات ) كه در ويرانهها و ديوارهاى قديمى مىرويد و داراى خواص پزشكى است . الحَشِيف - جامهى كهنه و فرسوده . الحَشِيكة - غذاى ستور مانند جو . الحَشِيم - ج حُشَمَاء : مترادف ( المُحْتَشِم ) است . حَصَّ - - حَصّاً [ حصّ ] الشَّعَرَ : موى را كوتاه